تبليغاتX
زندگی بی قفس تو مرگ و مرگ در قفس عین زندگی - وقتی دلم را به قفس دادم برایش گریست گفت:پرنده های قفسی همه بی کسند گفتم:من همه کسم قفس است
بزرگترین منبع کدهای جاوا اسکریپت
-------------------------- و من تنهایی خود را در آغوش می کشم

توی یک دیوار سنگی   دو تا پنجره اسیرن

دوتا خسته دوتا تنها     یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه   سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی      به لبای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم    زیر سنگینی دیوار

همه ی عشق من و تو   قصه هست قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده     بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته    شب و روزای من و تو

 | 
ر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا

ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش
گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم
چون سينه جای گوهر يكتای راستيست
زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم

مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
مائيم ... ما كه جامه تقوی دريده ايم
زيرا درون جامه بجز پيكر فريب
زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد
گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا! نداده بود

 

انتخاب دشوار

مردم جهان به دو گونه اند ای بخرد **** دین بار خرد گریز یا اهل خرد

بنگر به میان این دو تا بگزینی **** راهی که تورا باید و شاید و سزد

دیدم به رهی دو تا مسلمان و جهود **** سر کوله ی هر دو سفره ی موسی بود

این طعنه به آن میزد و آن طعنه به این **** چون توشه ی هر دو وعده ی فردا بود

در مسجد آدینه شدم وقت نماز **** دیدم دوهزار مرد در رازونیاز

افراشته دست و سر به زیرو گریان **** کای قاصم جابر تن کافر بگداز

از درب کلیسا گذر افتهدم دوش **** ناگاه شنیدم از درون بانگ و خروش

جمعی به نوای ارغنون می خواندند **** رباه! برای محو کفار بکوش

رفتم به خرابات مغان سیر کنان **** جمعی دیدم به خوش دلی باده زنان

پیری به سرود خسروانی می خواند **** مارا چه به ایمان و کفر دگران

در مدرسه شیخ شهر, مست گفتار **** صوفی ست به خانقاه مست گفتار

از خانقه و مدرسه گشتم بیزار **** جانم به فدای رند مست سر دار

یکدم به درون خود سفر باید کرد **** بر رفته و آینده نظر باید کرد

باید که چو مهر ومه به عالم نگریست **** وز فتنه ی کفر و دین گذر باید کرد

ای دوست بیا قلندر و مجنون باش **** با سینه ی چاک و دیده ی پر خون باش

خواهی که به اسرار اناالحق برسی **** از دایره ی اهل خرد بیرون باش

عشاق خدا در همه جا بسیارند **** جمعی مدهوش و عده ای هوشیارند

من عاشق آن کسان بی جان و دلم **** کز عشق رخ خلق خدا سرشارند

از : امیر حسین خنجی

 | 
beine kasike ashegh shode ast va kasike tanha shakhsi ra dost darad tafavothaie!!!!!!!!!!!!!
 | 

من در این وادی اندوه و سکوت

 

من دراین فاجعه ی تلخ و جفا

 

شده ام غرق به دریای بلا

 

من در این خاطره

 

آشفتگی بی ثمرم

 

به سکوتی که در ایثار شقایق پیداست

 

زاده ی حس حماسی شدن معتبرم

 

خسته از خستگی تکرارم

 

همه تن بیمارم

 

آه افسوس در این دشت لطیف

 

بوته ی خار شدم

 

آه، افسوس

 

در اندیشه ی سار

 

لانه ی مار شدم

 

ساده بودم که به چشم نگهت

 

تار شدم

 

ای که در فاجعه پنهان بودی

 

ظلمت چشم تو را مرگ نداشت

 

دل من صادق بود

 

عاشق بود

 

این همه مکر تورا

 

درک نداشت

 

راست می گفت:

 

صداقت به جفا

 

که دلم گشته تباه

 

و سپیدی امید

 

شده از زهر کلام تو سیاه

 

همه شب راه به خود می بندم

 

و ترا خیره

 

در اندیشه ی نمناک دلم می نگرم

 

و تو ای فاجعه ی عشق

 

به من می گویی :

 

به ویرانی یک باغ پراز عاطفه

 

اندیشه کنم.

 

 | 

آفتاب حمعه ي پاييز ،
عطر سيگار و
كتاب كهنه سهراب ...

در مشرق پياله
نوشته نصرت رحماني

در مشرق پياله نشستيم و گپ زديم
كاشان ميان عطر گل از هوش رفته بود
تبخير برگ گل در جوي پر گره ني و قرابه گلاب
اعجاز گردباد كويري، با شعر لاجوردي سهراب

آن شب به روي جام هاي بلورين
چندان فروغ رقصيد پر كرشمه كه سهراب ،
نوش دارو را ، در بهت كام فضا ريخت !
گفتم : سبحان اعظم الشاني
سهراب بر گوشه كلام خود گرهي زد
و اشك تاك بر مژه آويخت

در ساليان پيش - جواني
در سيم خاردار خط متواري شديم
جادوي رنگ ما را به آسمان ها برد
فصل بلوغ را در كوچه هاي پيكر تنديس كهنه اي ، هاشور مي زديم
ديري نرفت و رفت ،
در انفجار معجزه عشق رنگين كمان در افق روحمان دميد

نيلوفري كبود روييد ،
و بوف كور بر سر ويرانه ها نشست
آن قدر مويه كرد در سوگ نسل خويش
تا چند قطره خون ز حنجره مرغ حق چكيد!
شادي پرنده اي شد و از قفس سينه ها پريد

سهراب در چهار راه بوم در رصد واژه ها نشست
و گشت و گشت و گشت
تا تاج شعر را از وسط گربه ها ربود!
هر شاعري دبهيم از كف شيران ربوده است !

در سال انقراض سلسله ي عشق
آن گاه كه فلسفه ها رنگ باختند
و اسب سمنتي شاهان
در ميان ميادين شهرها شيهه كشيدند ،
هر سو شتافتند

در قحط سال عشق
نيما معرفمان شد به كهكشان !
وقتي ميان جاده شيري آسمان ،
دنبال حس گمشده اي پرسه مي زدم،
ديدم:
سهراب لم داده است در "آوار آفتاب"
شعري ز موي پريشيدگان باد برايم خواند !
و بعد ... ،
ابهام را وداع ،
ايجاز را به خانه فرستاد ،
با كنايه قدم زد
گفتم كه : شعر مساحت مثلث هم بر نيست
گفتم: ولي سهراب مثل حوصله ي من ، چه زود سر مي رفت

از دودمان عشق ،
وز دوده ي عرفا،
و طالع اش در برج راس السرطان بود
كه گاه قهر ما بر سر يك واژه بود
گاهي درخت يا تپه اي مي كشيد
و بعد در انزواي خود تحليل مي رفت !

وقتي شنيد قلب من از عشق بوي گند گرفته است ،
آن را درون شيشه ي الكل نهاده ام
در باره ام سرود :
"
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ "


يك شب به روي صفحه كاغذ
نقش هزار پايي كشيد كه نود پاي هم نداشت ،
در اعتراض من خنديد و گفت : نود كنايه اي از هزار است
از اين گذشته هيچ هزار پايي صد پاي هم ندارد،
اغراق در ضمير بشر خفته است ، شاعر جان !
وقتي كه گفت : شاعر
ياد "جلال" افتادم
يا "نادر" آواره ي يمگان

هنگامي كه "آينده" گفت :"م و مي درسا"
با بغض گفت : مگر عاقليم ما ؟
عادت به گريه ي او من نداشتم ،
و گريه اش چيزي به سان زوزه و لبخند بود !
در رنگ ها سپيد بود ، چون بادبان سپيد
برعكس من كه مثل پالت آلوده رنگ وارنگم !

كوته كنم ...،
سهراب زير سايه ي خود بود
سهراب بود ،
ديري است من نديده ام كه كسي باشد !

سي سال دوستي زمان كمي نيست
زين روي در مشرق پياله نشستيم و گپ زديم
با اين كه دير گاهي است ،
ما هر دو مرده ايم !

 | 
سوگ سهراب
نوشته خسرو احتشامی

با صدای پای آب آمد زدور
رفت تا ژرفای اشراق بلور

صبح در خیزاب نقاشی نشست
آسمان در آبی کاشی نشست

داشت آواز شقایق در گلو
در قفس میریخت رنگ گفتگو

تا نسیمی میوزید از دوردست
چینی تنهائیش را میشکست

کاشته در حوض حسرت حال را
قامت فواره اقبال را

بال بر کاج سحر افراشته
لانه خورشید را برداشته

آشتی میداد در یک منظره
گیسوان باد را با پنجره

زورق ذهنش به معراج فروغ
بادبان می بست در شط بلوغ

از گلوگاه پرستوی کلام
ذوق می انگیخت با نبض سلام

ریخته از عکس پیر چینه ها
حزن در موسیقی آئینه ها

با علف ها حرف میزد روز و شب
دشت از افسانه اش میکرد تب

کشته تابوت نفرین و نفاق
غربت رویان مرداب اتاق

می شنید از لحظه های اضطراب
قصه "فانوس خیس ماهتاب"

از ورای پرده اندیشه ها
دیو را میدید پشت شیشه ها

خفته انسان مه آلودی هنوز
در سرودش خسته تر از نیمروز

یافته فرش زمان را نخ زده
عقربک در چشم ساعت یخ زده

عاقبت در سبز خواب مرمری
محو شد در نیلی نیلوفری

موج زد در ریزش صوت و صدا
شد کلید انتها در ابتدا

انعکاسی گنگ را در خویش دید
زندگی را سایه تشویش دید

روزنی بر عمق هستی باز کرد
راه افتاد و سفر آغاز کرد

بانگ لالائی به دیوار غروب
کودکی را جار میزد پایکوب

طرح ها لغزید در تصویرها
سوخت در تقدیرها تدبیرها

خشمگین از بغض باران غمی
چهره ها در هم شکست از نم نمی

لای لائیهای مادر خواب بود
این خیال از هایهای آب بود

عشق را گسترد تا کوه و عقاب
بوسه زد بر یال زرین شهاب

هسته ای پنهان تن خاکی شکافت
اخگری از مرز بیرنگی بتافت

راه را تا گل به اندک گام رفت
تا زوایای گم الهام رفت

با خدا در پای شببوها گریست
کعبه را در خنده جوها گریست

باغ عرفان را چراغان کرد دوست
دوست را در سینه مهمان کرد دوست

سفره دل را صلائی تازه داد
در کنارش "دوری شبنم" نهاد

"کاسه داغ محبت" جوش زد
ساز لذت بانگ نوشانوش زد

نرم نرمک پلک سنگین را گشود
جاده جام جهان بین را گشود

خشت "بر سردابه الکل" گرفت
گل "به قانون مناد گل" گرفت

جنگ را در جنگ ها تبعید کرد
تیشه را مدفون به پای بید کرد

"فتح قرنی را بدست شعر" خواند
عید را بر بام آزادی نشاند

روح در آئینه اشیا دمید
در گهر آواز دریا را شنید

مهربانتر دید اشک و ژاله را
چید با هم شبدر و آلاله را

شیر را هم پله آهو گذاشت
"واژه ها را شست" و دیگر سو گذاشت

گفت "پایان کبوتر نیست مرگ"
در گل آب و هوا جاریست مرگ

مرگ مثل تاک مثل خوشه ایست
مرگ مثل نور در هر گوشه ایست

بسته در نی باف زنبیل سرور
یکدهستان شادی و یک شهر شور

این مسافر قصد واماندن نداشت
ایستائی را سر خواندن نداشت

خاک خاموش عدم را بود بود
رود بود و رود بود و رود بود

هدیه می آورد از اذهان تنگ
مجمر زرتشت را از رود گنگ

خورده در آفاق ادراکش گره
تبت و صور و سیلک و آگره

شسته در آب بصیرت آه را
"شرق اندوه" و "پیام راه" را

"مرگ رنگش" صد غزل رنگین کمان
"حجم سبزش" سبزتر از آسمان

کرده افشان پیچک الوان او
زلف در بی سوی هیچستان او

چیست هیچستان سلامی در سکوت
رویش باغ کلامی در سکوت

با سواران ظریف صبحگاه
تا صدائی میرسند از اوج ماه

رسته از گلضربه هاشان آفتاب
شیهه شان آمیزه عطر و گلاب

بر بلند انبساط تپه ها
گله های لفظ و معنی در چرا

در غبار وحی پنهانست خاک
واحه ای لبریز عرفان است خاک

واشده دروازه ای از "ما هیچ"
ما همه حیرانی رویا و هیچ

هر چه آنجا هست ابهام است و وهم
شعر را طرزی دگر بایست فهم

باز از آغاز می آید ندا
آشنا باشد صدا مثل هوا

بوی رفتن میوزد سهراب کو
در رگ جوشش صدای آب کو

کفش هائی هست اما مرد نیست
آنکه آهنگ سفر میکرد نیست

این همان مشعل بدست روز ماست
این همان خورشید مهرآموز ماست

تا ابد جاریست جاری بیزوال
در بهشت لاله جوش اردهال

شهریورماه ، 1367 - اصفهان


جاودانگي
نوشته فريدون مشيري

بر قله ايستادم
آغوش باز كردم
جان را به باد صبح
تن را به آفتاب سپردم

روح يگانگي
با مهر ، با سپهر
با سنگ ، با نسيم
با آب، با گياه
در تار و پود من جريان يافت
موجي لطيف، بافته از جوهر جهان
تا عمق هفت پرده ي تن را زهم شكافت
"من" را ز من ربود
"ما" ماند.
راه يافته در جاودانگي


آفتاب پشت پنجره ها
نوشته محمد روحاني

صبح خيال داد ز كف آفتاب را
رويا شكست شيشه شيرين خواب را
با چشمه زلال بگو رفت آنكه داشت
قدر صداي زمزمه پاي آب را
از او بهشت هشت كتابست يادگار
گل رفت و ما زكف ندهيم اين گلاب را
سهراب سايه بود ولي در بهار عشق
مي كاشت پشت پنجره ها آفتاب را
سهراب نور بود ولي در تمام عمر
از چهره بر نداشت حرير حجاب را
در خلوت سكوت به خورشيد راه يافت
افراشت بر فراز سحر شعر ناب را
با رنگ گونه، گل را شكوه داد
بر لوح جان سپرد گل انتخاب را
گاهي به روي صفحه آب روان جوي
تصوير مي نمود گذشت شباب را
گاهي بگوش كوچك گلبرك مي سپرد
نجواي دلخراش شب اضطراب را

 | 
 | 
به رسم شهر دلتنگم ، نگاهم را زیارت کن
نگاه پر نیازم را به چشمانت ، تو دعوت کن
تو گفتی اگر رفتم ، حلالم کن ، غمی دارم
برو ، باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم
برو ، باشد ولی هر شب اگر دیدی بد اهنگ است
بدان من گریه می کردم از دنیا ، دلم تنگ است
من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم
ببین ، یک خواهشی دارم
مرا در خود کمی حل کن
نگو رفتم ، نگو رفتم خداحافظ
تو ای مهربان یار ، ای رفیق شبگردی های لولی وش من
کـرامت من

 | 
به رسم شهر دلتنگم ، نگاهم را زیارت کن
نگاه پر نیازم را به چشمانت ، تو دعوت کن
تو گفتی اگر رفتم ، حلالم کن ، غمی دارم
برو ، باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم
برو ، باشد ولی هر شب اگر دیدی بد اهنگ است
بدان من گریه می کردم از دنیا ، دلم تنگ است
من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم
ببین ، یک خواهشی دارم
مرا در خود کمی حل کن
نگو رفتم ، نگو رفتم خداحافظ
تو ای مهربان یار ، ای رفیق شبگردی های لولی وش من
کـرامت من

 | 
 

دوش ، تصـــوير تو از ميكده ها ، بركندند

خـــــيل رندان به اسارت ، ز قفا بربســتند

هيچشان نيست خبر ، عكس رخ آن مه را

بر سپـــيد ِ دل ما ، روز ازل ، حك كردند

 

سکوت نه ، سخن بگو

رقیب نه ، به من بگو

بگو ، شنیده می شوی

برقص ، دیده می شوی

بخوان که خوانده می شوی

مزن ، که من نمی روم

مران ، که بسته ی توام

مرو ، که دل نمی بُرم

تو خواب را بهانه کن

رقیــــب را روانه کن

وآنگه بیا تا صبحدم

جانم ، سر پیمانه کن

بیا که عاشقی کنم

درآ که بندگی کنم

برون پرده آ ، دمی

دمی ، که زندگی کنم

سکوت نه ، سخن بگو

به من بگو ...

 

نـــــــازم به نازت ، نازنــــین

زیـــــــبا ترین قــــــوی زمین

گـــردن فــــراخ ِ سر بــــلـند

دســـــــتت بلـور ِ بــند بــند

نــــازک دل مـــــه روی من

چـــــشمت می مــــینوی من

دستِ شب از رویت به دور

خـــــــــیل حسودانت به گور

خـــَستی دلم ، ای هــــــستیم

ای باعـــث شــب مـــــستیم

جانــــــم تویی ، عمرم تویی

من عـــــــبد و معـبودم تویی

مـــــــیرم به پـــیش پـــای تو

ســــــــــوزم به سوز نای تو

گـــَردم به گِــــرد روی تو

عـــــــــمرم فـــدای موی تو

رخ برکـــــش از پشت نقاب

ای حاصـــل عهد شــــــباب

هجرت ، بلا ، مــــن مـبـتلا

بر من مـــــــدار این غم روا

من لــــــعل لب را بــــنده ام

کامــــــــم بده تا زنــــده ام

دســـــــــــتم بگـیر ای نازنین

تا وصــــــــل تو گردد یـقـین

 

 

پک پک ِ سیگار های قرضی

دغــــــدغه های عشق ارضی

درد هـــای کـــُـــــــند ِ طولی

دلخوشی های تــُــند ِ عرضی

شـــــــــهود صوفیان شرقی

گـــذر ثانــیه هــــــای برقی

مــــنطق فلاســـفه ی غربی

ظرف های آغشته ی چربی

زمستان های نَــم و برفی

تابستان های دَم و شرجی

خواب های دم صــــبحی

جـدول جریده ی عصری

سنگریزه های خوشبختی

در ته جــوی بد بــــختی

خـیل چک های برگشتی

اشــــتهار به بـد عــهدی

آرمـــان های رنگ و رو رفته

این همه اصل مـــنقرض گشته

طرز فکــــــرای از مـد افتاده

زندگی های اینجوری ، سخته ...


اگه خورشید دیــر کنه
یا اصـــــلا پیداش نشه
اگه شب طـــول بکشه
چــشات فراموشم بشه

***

اگه باز ســـــتاره ها
خوابو از من بگیرن
تا بــــــیام پیدات کنم
مــاهو از من بگیرن

***

اگه باز خواب بمونی
مست رویـــــا بمونی
اگه از یادت بــــــرم
تک و تنـــــها بمونی

***

اگه بــــاز ترانه هام
رنگ موهای تو شن
همه ی بهــــانه هام
تو گـلو شکسته شن

***

اگه روز خواب بمونه
اگه یلـــــــــدا بمونه ؟

 



***

تقدیر من این بود ، که یــــــارم تو شوی
تقصیر تو این بود ، که تقدیـــــــــر منی

در خواب تو خورشید به مه می پیوست
تفسیر من این بود ، که تعــــــــــبیر منی

در آیــــــــــــنه ی چشم تو می گشتم گم
حق با نگهت بود ، تو تــــــــــکثیر منی

 

نه آسمان صاف ،

و نه اين تگرگ هاي ناصاف ؛

من دلم ابر سوراخ دار مي خواهد ...

پنجره اي كه رو به تو باشد ...

روزنه اي كه ، صافي تو را ،

صاف بر صورت ناصافم بتاباند ...

فقط به صورت من ،

فقط ابر سوراخ دار...

 

عدد من هفت بود و عدد تو ، شش ...

چهل و دو شمع نذر ماندنت كردم ؛

گفتي ، شش در هفت ...

رنجيدي ؛

گفتي هنوز عاشقي نمي داني ...

رفتي ، بي كه بگزاري بگويم ،

شش در شش ، بعلاوه ي ،

شش ...

 

 

دکمه های بی رنگ ...

چیک چیک ستاره هاي چيده ي شب بي مهتاب

که می ریزد توی شیشه ی دکمه های هدیه نداده ام ،

يك اتفاقي افتاده است كه به كور رنگي شبانه ي ارثي من مي خندي ...

من هم با تو مي خندم ،

به تمام دكمه هاي نداشته ام ،

به تمام صفرهاي بعد از مميز حساب بانكي ام

صفر هايي كه با هم ،

ميكشانيم ،

قبل از مميز ... .

 

تو ایــن شبــــــای سرد و بـــــد

کســـی منــــــو صـــــدا نــــزد

رو قــــامت شــــب دلـــــــم

یــــه خـــــــط آشنــــــا نـــــزد

***

می خوای که تنهــــا بمونــــــم

خــودم اینو خــــوب می دونــم

ولـــی خیــــــــال روی تـــــــو

تــنهایی مو هـــــَــم زد و رفت

***

می خوای بری خوب می دونم

بهــــــــــونه هاتــو از بـــــرم

هــــــر روز با تـــرس رفتنت

خـــــم شده بیشتــــر کمـــــرم

***

برو ولــــــی صـــــدام نکـــن

حتی دیــــگه نیـــــــگام نکــن

برو ولـــــــی بدون که مــــن

قــــــــــد می کشم ، رفیق من

***

کســــی بــجز چشـــــــای تو

رفـــــیق تنهـــــــــاییم نشـــد

چشمــــــــاتو روی من ببــند

بزار که تنــــــــــــــها بمونم

***

بزار که تنــــــــها بمونم... .

***

 

آغـــــوش تو در خواب هم رویــایی ست

چشمـــــــان تو تعـــــــبیر شــــیدایی ست

***

بر سِــــّــر قلــب من ای ســاقی طــــّــناز

جز خواجه ی شیراز همه را آگاهی ست

 

از او لب می گیرم

و

بازدمــم را احــتکار می کنم ؛

به اندازه ی تمام روزهای هم نفسی با تو

به سینه ام

دود بدهـــکارم ...

 

اگه مــــــن یه آدمـــــم مـــثل همه

آی خــــــدا نصیب من چــرا غمه

شوری اشکـــمه زیــر دنــــدونام

وقت خندیـــدن ایــن لب پــس کیه

اگه من بنـــده ی ســر به راهـــتم

این همه بیـــراهه پس واســه چیه

اگه قسمته که تنـــــــــــها بمــونم

این همـــــه رفـــیق نیمه راه چیه

اگه زندگــی فقــط یه عــــــــادته

ترک عادت واسه چی گناه میـشه

تو بگو تو که خـــدایی اون بالا

لحظه ی رهایی از قفس کیه ؟

 

تنهاییم خالیست

،؛،

دریغ از تکه سنگی

،؛،

که لگدش کنم ...

 

راست می گم

،،،؛؛؛،،،

عـین سگ

پ ن : سگی که گرگ به گله ش زده .

 

موش های دیوار ِ فاصله مان را فلک نکن

●●●

این زاده هـای آمیـــــزش ِمغز و زبان من

●●

دیریست که دیـگر برای تو نشنیـــدنی ست

 

اتوبوس شب ...

این پیچ ها را که می پیـچم ،

سبکی شانه ام را

به بغل دستی تعارف می زنم ،

فرض می کنم ، تو سنگـینش کرده ای ..

پاهایم را تکان نمی دهم ،

فرض می کنم ،

خواب رفته اند که تو خواب بمانی ..

فرض می کنم چیزی عوض نشده ..

فرض می کنم تو ، هستی

و من ، بی خوابم ..

فرض می کنم ، که فرض نکرده ام ..

اما ،

در خوابم .

 

افتــــادن از چشم ِ تــوام اینســان گــران نبــــــود

●●●

عشقت نبود اگر به زیر َسَرم همــچو خاره سنـگ

 

اگر بـــهار ،

لبـانت را بر سـاقه های شقـایق نمی رویــاند ؛

اگر تابســـتان ،

میان موهـایت بر بــیدهای مجنون نمی پیــچید ؛

اگر پایـــیز ،

شرم گونه هایت را مکــرر ،

فرش زمــین نمی کرد ؛

و اگر زمســتان ،

ســپیدی موهـــای فـــراق کشــیده ام را ،

به هر نــــــامردی نمی بخشید ؛

ای دور ،

دوریـت ،

راحت تــر بود ... .

 

 

سیب ناخـــورده مـــرا از در خـود مـــی رانی

ای خــــــدا ، نیسـت مـــرا توبـه ز نافرمــــانی

طعــم وصلش نچشیــــــده غـم هجـــــــرم دادی

از تو صدهـــا ِگلـه دارم ، ز چه رو پنهـــانی ؟

عــدل ابلیــس ز تو بیـــش بُــود ای جانــــــــــا

می و سردرد به هـــم می کــندم ارزانـــــــــی

بـــنده ی سر به رهت بوده ام امــــــا ، افسوس

حـــاصل پیــــــروی ات شد همه سرگردانــــی

بیــم آتـــش شده لبریــز ز شرعت یـــــــــا رب

حـــــائل دست من و او شـده بی ایمــــــــــــانی

لبـــــــــم از لعــــل لبـــش دور به حکم قــــرآن

ناکِسَـــم گــــــــــر بشود بـــاز لبـــــم قـــــرآنی

خون عُشـاق به تقدیــر تو می ریزد ، هــــــــان

خودت انصاف بده ، شُـکر و صَـلا خواهـانی ؟

بزن آتــش بـه دل امشب که دگـر باکـــم نیســت

چشمــه ی اشک مـــرا ، نیست دگــــر پایانـــی

 

عهد کردم که ز چشمان تو شعری نسُرایم دیگـر

دم فــــرو بَنــــــدم و از دل ، ننویســــــم دیگـر

من به پیمــان شکنی شهره ام انـــدر این شهـــر

این غزل را تو ببخشـــــــا ، ز خطایم بُگـــــذر

قـــول دادی به کنـــــــارم تو بمانی ، امـــــــــا

جـای خالــیت شده پُــــر ز خیــــالت دیگــــــر

ضرب الامثــــال ِ جهانــی شـده ام در عشقـت

در مَثــَـل جنگ مکــن ، زاری حــالم بنگـــــر

رسم این نیست که خندان شوی از گریه ی من

لا اقـل زخـــم زدی ، از نمکـش دَر بُگــــــذر

گـفته بــودی به دو بــوسه بـدهی کامـــــــم را

کامـم از دود پــُر و آتـش و سیــــگار ِ دگــــر

قلــم جــور تو پیـشــــــــــانی مـن را بنـوشت

قسمت و شیــــوه ی ایـــــام ، دروغـی دیگــر

گر چه از سر نرود خاطـره ات ، اما چَـــشم

فرض می دارم از اکنون ، تو و دلـدار ِ دگـر

 

به گمـــانم به دلـم بـــــاز خیـــانت کـــــردم

از سفـر مانـــدمو بــازم به تو عادت کـردم

نیمــی از پــول بلیطـم به فـنا رفت ای جـان

نیم هـم خـرج خــراج لب خـــامت کــــردم

من و این غربت و بی پـولی و بی سیگاری

زود رفتـی ، دیــــر فهمیـدم حماقت کــردم

 

ردیف دندان های عریان ،

لب های کش آمده ،

چشم های تنگ .

تو بگو ، خنده ،

عطسه ،

خمیازه ؛

اگر دلت آمد بگو گریه ...

ما که خودمان می دانیم چه مان شده . .

 

شانه های بلندت ،

هر خیاطی را شرمنده می کرد ؛

بوی نفـتالین لباس هایت ، تقصیر تو نبود ،

قواره های رایج امروز ،

به قامت تو نمی نشست ...

حالا می فهمم ،

آنهایی که انگار از خود خدا هم ،

چار پیراهن بیشتر پاره کرده بودند ،

چرا همیشه ی خدا دماغشان را می گرفتند ...

حالا می فهمم چرا هر شب ،

گوشه های لبت ،

ترک برمی داشت ...

 | 

به بغض در گلو بنشسته سوگند

خدایا طاقت تنهایی ام ده

دلی بی کینه و دریایی ام ده

دلی زخمی تر از داغ عزیزان

به رنگ لاله ی صحرایی ام ده

خدا یا عمر گل عمر حباب است

اسیر باد یا نقشی بر اب است

 | 

توهماني که مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي که تو يک عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فکر نکن

 | 
خانه ی دوست کجاست

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت کوچه باغی است که خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

 

در ذهن اگر نیافرینمت میمیرم

از شاخه اگر نچینمت میمیرم

ای عادت چشمهای بی حوصله ام

یک روز اگر نبینمت میمیرم

 

 

نگاهم

یاد باران کرده امشب

مرا

سر در گریبان کرده امشب

غم

و فریاد من از این و آن نیست

دلم

یاد رفیقان کرده امشب

 | 

امشب كه ياد من نيستی

بگذار برايت نرانه اي بخوانم

از آدمكي  برفي

كه در حسرتت آب شد

و تو چشم هاي خيسش را!

به آستين پيراهنت دوختي!!!

 | 

sms haye jadeede khod ra be een shomare befresteed ta hamoon moghee 2 sms jadeed baratoon befrestam.

۰۹۱۷۱۵۵۰۷۹۵

 | 

از پشت پنجرهاي باران زده تو را فرياد مي زنم در چارچوب تنگ وازها مثل زني وسواس دربازارشلوغ وازهها سرگردانم كه كدام وازه را انتخاب كنم كه كدام وازه لايق توست نه شور عشق تو در مبحث تنگ وازه مي گنجد نه من شاعرم نه شعرم سزاي توست من ان عروسك گنگ وخاموشم كه چشمانش به بازي دست روزگار بازوبسته است و به دنبال پاسخي مبهم روزها مست است وبه گنگي يك عكس در قاب عكس ساعتها چشم دوخته است وبيهوده از عشق كسي دم مي زند كه نداند كيست كه نداند چيست؟ اين اتصال وازهاي تكراري از فكر مشوش من است كه ندانم كيستم ؟كه ندانم چيستم؟؟!!!!!!

 

 

 | 

اسمان چشم هایم مال تو

اشکهای جانگدازت مال من

خنده های دلگشایم مال تو

بی قراری درد رنجت مال من

باغ سر سبز خیالم مال تو

دشت غمناک وجودت مال من

خندهای وقت وصلم مال تو

انتظار و صبر و هجران مال من.

از ديده بجاي اشك خون مي آيد

دل خون شد و از ديده برون مي آيد

دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق

مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد

مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه

كان عمر كه رفت باز چون مي آيد

با لاله كه گفت حال مارا كه چنين

دلسوخته و غرقه به خون مي آيد

كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع

كز صحبت تو بوي جنون مي آيد

می در این میخانه غوغا میکند

 می گساران درد دل وا می کنند

 هر پیاله چشمه ساری می شود

 دردمندان بیقراری می کنند

 ماهرویان گرد هم رقص سماء

 با هزاران دیده دریا می کنند

 این همه پروانه گرداگرد شمع

 راز سوختن را چه افشا می کنند

 چاوشان می پرست از راه

 دور پای کوبان رو به فردا می کنند

 | 
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.

آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.

آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.

آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.

آموخته ام كه : اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم

آموخته ام که : زندگي را از طبيعت بياموزم ،

مثل ابر با كرامت باشم .

چون بيد متواضع باشم ،

چون سرو ، راست قامت،

مثل صنوبر ، صبور ،

مثل بلوط مقاوم ،

مثل خورشيد با سخاوت و

مثل رود ، روان
 | 
ان قدر دل كندن از تو سخت است
كه در اخرين كوپه از اخرين واگن قطار
نشسته ام!
تا هرچه قدر مي شود...
ديرتر تركت كنم!!!
ميپرسم: چه كار مي كني؟
مي گويي: به اينده فكر مي كنم.
ميپرسم: اينده؟
ميگويي:
آ:آري، كاش
ي: يك بار
ن:نشان بدهي
د: دوستم داري
ه: همين!
امواج زندگي را
با اغوش باز پذيرا باش
حتي اگر گاهي،
تو را به قعر دريا ببرد!
ان ماهي كه هميشه بر سطح اب مي بينم....
مرده است!!!
چند ريال
چند دلار
بگو چه قدر بيشتر؟
سكوت نكن!
بگو عشق او ، چه قدر بيشتر از من
ارزش داشت؟!!!

 

افسوس

در تنهايی شکفتم

در تاريکی نهفتم

با سايه سخن گفتم

با عشق به خواب رفتم

از تو خبری افسوس

از تو گذری افسوس

با غربت دل ساختم

تنها و رها ماندم

حال خاکستری سردم

پاييزی و بی برگم

از تو خبری افسوس

.
 | 
 کشيشه ميميره ميبرن تو قبرستون مسلمانان دفنش ميکنن.فرداش مياد به خواب بستگانش .ميگه بياييد منو ببريد از اينجا.اين ترکه قبر کناري صبح به صبح مياد لگد ميزنه ميگه پاشو لباس تنته برو بربري تازه بگير من لختم
 | 

نام شعر : متن قديم شب

اي ميان سخن هاي سبز نجومي !
برگ انجير ظلمت
عفت سبز را مي رساند
سينه آب در حسرت عكس يك باغ
مي سوزد.
سيب روزانه
در دهان طعم يك وهم دارد.
اي هراس قديم !
در خطاب تو انگشت هاي من از هوش رفتند.
امشب
دست هايم از شاخه اساطيري
ميوه مي چينند.
امشب
هر درختي به اندازه ترس من برگ دارد.
جرات حرف در هرم ديدار حل شد.
اي سر آغاز هاي ملون!

چشم هاي مرا در وزش هاي جادو حمايت كنيد.
من هنوز
موهبت هاي مجهول شب را
خواب مي بينم.
من هنوز
تشنه آب هاي مشبك
هستم.
دگمه هاي لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست.
در علف زار پيش از شيوع تكلم
آخرين جشن جسماني ما بپا بود.
من در اين جشن موسيقي اختران را
از درون سفالينه ها مي شنيدم
و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود.
اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد.
-
تا هواي تكامل ؟
-
شايد.

در تب حرف ، آب بصيرت بنوشيم.

زير ارث پراكنده شب
شرم پاك روايت روان است:
در زمان هاي پيش از طلوع هجاها
محشري از همه زندگان بود.
از ميان تمام حريفان
فك من از غرور تكلم ترك خورد.
بعد
من كه تا زانو
در خلوص سكوت نباتي فرو رفته بودم
دست و رو در تماشاي اشكال شستم.
بعد ، در فصل ديگر ،
كفش هاي من از "لفظ" شبنم
تر شد.
بعد، وقتي كه بالاي سنگي نشستم
هجرت سنگ را از جوار كف پاي خود مي شنيدم.
بعد ديدم كه از موسم دست هايم
ذات هر شاخه پرهيز مي كرد.

اي شب ارتجالي !
دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.
پشت ديوار يك خواب سنگين
يك پرنده از انس ظلمت مي آمد
دستمال مرا برد.
اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد.
خون من ميزبان رقيق فضا شد.
نبض من در ميان عناصر شنا كرد.

اي شب ...
نه ، چه مي گويم،
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه .
سمت انگشت من با صفا شد.

نام شعر : نزديك دورها

زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه.
رفتم نزديك:
چشم ، مفصل شد.
حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق.
سايه بدل شد به آفتاب.

رفتم قدري در آفتاب بگردم.
دور شدم در اشاره هاي خوشايند:
رفتم تا وعده گاه كودكي و شن ،
تا وسط اشتباه هاي مفرح،
تا همه چيزهاي محض.
رفتم نزديك آب هاي مصور،
پاي درخت شكوفه دار گلابي
با تنه اي از حضور.
نبض مي آميخت با حقايق مرطوب.
حيرت من با درخت قاتي مي شد.
ديدم در چند متري ملكوتم.
ديدم قدري گرفته ام.
انسان وقتي دلش گرفت
از پي تدبير مي رود.
من هم رفتم.
رفتم تا ميز،
تا مزه ماست، تا طراوت سبزي .
آنجا نان بود و استكان و تجرع:
حنجره مي سوخت در صراحت ودكا.

باز كه گشتم،
زن دم درگاه بود
با بدني از هميشه ها جراحت.
حنجره جوي آب را
قوطي كنسرو خالي
زخمي مي كرد.

نام شعر : وقت لطيف شن

باران
اضلاع فراغت را مي شست.
من با شن هاي
مرطوب عزيمت بازي مي كردم
و خواب سفرهاي منقش مي ديدم.
من قاتي آزادي شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.

در باغ
يك سفره مانوس
پهن
بود.
چيزي وسط سفره، شبيه
ادراك منور:
يك خوشه انگور
روي همه شايبه را پوشيد.
تعمير سكوت
گيجم كرد.
ديدم كه درخت ، هست.
وقتي كه درخت هست
پيداست كه بايد بود،
بايد بود
و رد روايت را
تا متن سپيد
دنبال كرد.
اما
اي ياس ملون!

نام شعر : شيطان هم

از خانه بدر ، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.
در جاده ، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه رها
مي رفت.
خار آمد، و بيابان ، و سراب....
كوه آمد و ، خواب.
آواز پري : مرغي به هوا مي رفت؟
-
ني ، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.
شب مي شد و روز.
جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.

  بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است.

 | 
۶۰ نکته راجع به ازدواج 1-هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت كن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی) 2- مردی كه به خاطر ” پول ” زن می گیرد، به نوكری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی ) 3- لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی ) 4- زنی سعادتمند است كه مطیع ” شوهر” باشد. ( ضرب المثل یونانی ) 5- زن عاقل با داماد ” بی پول ” خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی ) 6- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی ) 7- زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. ( ضرب المثل آلمانی ) 8- داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت . ( ضرب المثل لهستانی ) 9- دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. ( ضرب المثل ایتالیایی) 10-داماد كه نشدی از یك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی ) 11- دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. ( ضرب المثل ایتالیایی ) 12- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن . ( ضرب المثل آذربایجانی ) 13- برا ی یافتن زن می ارزد كه یك كفش بیشتر پاره كنی . ( ضرب المثل چینی ) 14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن . ( ضرب المثل چینی ) 15- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر. ( ضرب المثل اسپانیایی) 16- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركی ) 17- ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر) 18- ازدواج مثل یك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. ( ضرب المثل اسپانیایی ) 19- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی ) 20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است . ( سقراط ) 21- ازدواج مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممكن خواهد بود. ( بورنز ) 22- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود. ( رولاند ) 23- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است . ( ناپلئون ) 24- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازی) 25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست ، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم . ( خانم پرل باك ) 26- با زنی ازدواج كنید كه اگر ” مرد ” بود ، بهترین دوست شما می شد . ( بردون) 27- با همسر خود مثل یك كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید . ( سونی اسمارت) 28- برای یك زندگی سعادتمندانه ، مرد باید ” كر ” باشد و زن ” لال ” . ( سروانتس ) 29- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ ” شجاعت ” می خواهد. ( كریستین ) 30- تا یك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های یكدیگر را نمی بینند. ( اسمایلز ) 31- پیش از ازدواج چشم هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. ( فرانكلین ) 32- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك ) 33- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد) 34- ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو ” زنده ” می شوند و اگر ” بد ” شد هر دو می میرند. ( سعید نفیسی ) 35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! ( تن ) 36- شوهر ” مغز” خانه است و زن ” قلب ” آن . ( سیریوس) 37- عشق ، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك ) 38- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم . ( لرد لوچستر) 39- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بیكر) 40- با ازدواج ، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آینده اش . ( سینكالویس) 41- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید . ( پاستور ) 42- ازدواج كنید، به هر وسیله ای كه می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یك همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. ( سقراط) 43- قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن . ( یكی از دانشمندان لهستانی ) 44- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. ( كارول بیكر) 45- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم . ( آگاتا كریستی) 46- هر چه متأهلان بیشتر شوند ، جنایت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر) 47- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می داند . ( جانسون ) 48- زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نیست ، تحمل كند. ( كینهابارد) 49- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پیدا می كنند. ( شاو) 50- وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه كنی ، مهمان هایت را یك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! ( روزنامه نگار ایرلندی ) 51 – هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. ( ضرب المثل اسكاتلندی) 52 – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن . ( ضرب المثل آلمانی ) 53 – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی . ( شارل بودلر ) 54 – دوام ازدواج یك قسمت رویِ محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندی ) 55 – ازدواج پدیده ای است برای تكامل مرد. ( مثل سانسكریت ) 56 – زناشویی غصه های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می كند . (ضرب المثل آلمانی ) 57 – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنیا اعتبار دارد. ( مارك تواین ) 58 – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی . (ولتر ) 60 – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. ( شارل بودلر ) کاش می شد غصه را زنجیر کرد ذره های عشق را تکثیر کرد کاش می شد زخم را مرحم شویم یار و غمخوار و انیس هم شویم کاش می شد بر خلاف سرنوشت قسمت و تقدیر را از سر نوشت کاش می شد چشم و دل را باز کرد نغمه ها ی دوستی را ساز کرد کاش می شد عشق را آغاز کرد بی خیال از هر غمی پرواز کرد ... خدا داند دلم خورده است به بن بست دو چشمانت خدا داند نمانده راه برگشتن دو دستانم به دامانت خدا داند تو جان خواهی اگر مستانه جانم گیر و قبل از آن بده رخصت جانانم کنم جانم به قربانت خدا داند
 | 

تورا از چنگ هيچ عابري،از خيال هيچ شاعري ندزديدم که تاوان آن اين همه تنهاييست.

گويند شيشه ها احساس ندارند،اما وقتي روي شيشه بخار گرفته نوشتم ( دوستت دارم ) آرام گريست...

بهترين دوستت ...
اون دوستيه،
كه ...
بتوني باهاش روي يك سكو بشيني ،
چيزي نگي
و وقتي ازش دور ميشي
حس كني،
بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي

جای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن،

به جای سيل اشکی که فردا بر مزارم می ريزی امروز با تبسمی شادم کن،

به جای متن های تسليت که فردا برايم می نويسی امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو نياز دارم نه فردا...

قصه غم

از ديده بجاي اشك خون مي آيد

دل خون شد و از ديده برون مي آيد

دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق

مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد

مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه

كان عمر كه رفت باز چون مي آيد

با لاله كه گفت حال مارا كه چنين

دلسوخته و غرقه به خون مي آيد

كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع

كز صحبت تو بوي جنون مي آيد

 | 

 

 | 

18 دليل براي افتخار كردن آقايان

1 _ هميشه از نام خانوادگي شما استفاده مي شود.
2 _ مدت زمان مكالمه تلفني شما حداكثر 30 ثانيه است.
3 _ براي يك مسافرت يك هفته اي تنها يك ساك كوچك دستي نياز داريد.
4 _ درب تمام شيشه هاي مربا و ترشي را خودتان باز مي كنيد.
5 _ دوستان شما توجهي به كاهش يا افزايش وزن شما ندارند.
6 _ جنسيت شما در موقع مصاحبه استخدام مطرح نيست.
7 _ لازم نيست كيفي پر از لوازم بي استفاده را همه جا به دنبالتان بكشيد.
8 _ ظرف مدت 10 دقيقه مي توانيد حمام كنيد و براي رفتن به مهماني آماده شويد.
9 _ همكارانتان نمي توانند اشك شما را دربياورند.
10 _ اگر در 34 سالگي هنوز مجرديد، احدي به شما ايراد نمي گيرد.
11 _ رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبيعي است.
12 _ با يك دسته گل مي توانيد بسياري از مشكلات احتمالي را حل كنيد.
13 _ وقتي مهمان به خانه شما مي آيد لازم نيست اتاق را مرتب كنيد.
14 _ بدون هديه مي توانيد به ديدن تمام اقوام و دوستانتان برويد.
15 _ مي توانيد آرزوي هر پست و مقامي را داشته باشيد.
16 _ حداقل بيست راه براي باز كردن در هر بطري نوشابه داخلي يا خارجي بلد هستيد.
17 _ ضرورتي ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشيد.
18 _ و بالاخره روزي يك پيرمرد موفق خواهيد شد.

به نام آن کسی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد

 می در این میخانه غوغا میکند

 می گساران درد دل وا می کنند

 هر پیاله چشمه ساری می شود

 دردمندان بیقراری می کنند

 ماهرویان گرد هم رقص سماء

 با هزاران دیده دریا می کنند

 این همه پروانه گرداگرد شمع

 راز سوختن را چه افشا می کنند

 چاوشان می پرست از راه

 دور پای کوبان رو به فردا می کنند

 

من درد تو را زدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

کان درد به صدهزار درمان ندهم

 

 

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل

كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها

 

 

 

هر روز دلم در غم تو زار تر است

و ز من دل بي رحم تو بيزار تر است

بگذاشتي ام غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارترست

چقدر دریـــــــــــا زیباست ،شسته است ، اصلا شستگی است .

چقدر طهارت و قدس و اطمینان و صداقت و یکدستی و استواری و بی کرانگی !

بـــــــــاز بی دیــــــوار بی قیــــد بی بایـــــد بیگانه با هر آلودگی

ناساز با هر غبار گویی آن دنیای دیگر است

مرز عالم ملکــــــــــــــــــــــوت است . مرز بین خـــــــــــــــــــــــــــــــداست .!

آنجا همه چیز پاک و بی شائبه و صریح است .

چرا دریا بی رنگ است ؟!

چرا دریا لباس را تحمل نمی کند ؟! چرا خاک را تحمل نمی کند ؟!

چرا آرایشها در دریا همه پاک و زدوده می شود ؟!

جهان بی رنگی است . خود بسیط است و صمیمی و آشکار و بی رنگ و یک دست .

چه سکوت پر عظمتی ! چه آرامش پر اقتدار و مردانه ای ، جبــــــــــــــــــــــــــــــــروت !

چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زاده ایم ...

و از این توده ی متراکم نفس ها و بخارها و رنگها و بزکها و احوالپرسی ها

و خنده ها و خوشی های متعفن که میگریزیم باز میرسیم به کویــــــــــر!

کویر ! خاک و شن و غبار ! بیشتر در زمین فرو میرویم ، بیشتر به خاک نزدیک می شویم ،کاش اقلا در دریـــــــا می مردیــــــم ...

تا در آنجا ، آنجا که آسمان از هر سو بر دریا فرود می آید و جهانی دیگر می سازد ،

تنهای تنها مرگ را دیدار می کردیم .

ساکت و زیبا و آرام ...

چه دشوار است زیستن در برزخ ،

آیا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمی بینند ؟!

آنگاه که زمین از برانگیختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است ،

چه نوازشی می تواند بی تابی فرار به هر جا که نه اینجاست را اندکی فرو نشاند ؟!

و چه دشوار است دیدار چهره هایی پر از عشق و مهربانی و تلاش خستگی ناپذیر فداکارانه شان برای رام کردن روحی که هجرت را در عمق نهادش بگونه ی طوفانی دمادم عاصی تر احساس می کند !

و من که در برابر مهر و نیکی و صمیمیت همچون مومی ذوب می شوم

درونم از آنان مالامل سپاس است اما،

اما مرا برای سعادت و آسودگی نساخته اند .

آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست ، خود من است .

چقدر تحمیل یک زندگی بی درد بر یک روح دردمند زجر آور است .!

چه شگفت انگیز است روح آدمی در آن هنگام که از ابتذال روزمرگی فراتر می رود

و در اوج می پرد .

آن جا که آدمها و کوچه ها و اداره ها و خانه ها را نمی بینند ،

رنگها عوض می شوند و جریان بادها و سیمای افق ها و آسمان ، حتی خورشید ،

حتی ابرها .

 | 
تركه و رشتيه تو جهنم هم ديگه رو ميبينن. رشتيه به تركه ميگه: تو چه جوري مردي؟ تركه ميگه: والله من از سرما مردم، تو چه جوري مردي؟ رشتيه ميگه: ‌من از تعجب‌ مردم! تركه ميگه:‌ يعني چي؟ چطوري از تعجب مردي؟! رشتيه ميگه: والله من رفتم خونه، ديدم خانم لخت خوابيده رو تخت، زير تخت رونگاه كردم هيچكي نبود، تو كمد رو نگاه كردم،‌كسي نبود، تو حموم، تو انباري، ‌تو دستشويي، خلاصه همه جا رو نگاه كردم ولي هيچكي نبود. منم از تعجب سكته كردم مردم! تركه ميگه: خاك بر سرت! تو فريزر رو هم نگاه ميكردي، نه تواز تعجب ميمردي، نه من از سرما!!!
 | 
لره ميره استخر شنا کنه آهنگ تايتانيک ميذارن جو ميگيره غرق ميشه

 | 

شايد آن روز كه سهراب نوشت : ((تا شقايق هست زندگي بايد كرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست.

 | 

تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق .

خدایا ...

نمی خواهم خدایم بیکران باشد

 

نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم که باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید کرد.

نگو کفر است

نگو کفر است
که کفر این است
که ما از بیکران مهربانیها
برای خود
خدایی لامکان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
که در هر خانه ای آخر خدائی هست

نگو کفر است
اگر من کافرم، باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
که ترسی باشد از او در دل و جانم

نگو کفر است
که سوگند یاد کردم من
به خاک و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست

 

 | 

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                          عشق يعني ...                        شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

     اسرار     يعني

     عشق

اسمان چشم هایم مال تو

اشکهای جانگدازت مال من

خنده های دلگشایم مال تو

بی قراری درد رنجت مال من

باغ سر سبز خیالم مال تو

دشت غمناک وجودت مال من

خندهای وقت وصلم مال تو

انتظار و صبر و هجران مال من.

 

 | 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا ....

 | 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*

 | 

آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند

آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

 | 

 

زندگی یک نردبان منحنی ست

عاقبت این نردبان افتادنی ست

لاجرم هرکس که بالا ترنشست

استخوانش سخت ترخواهدشکست

 | 

خلوتم را نشكن

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد.

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست سحر

خلوتم راه رسيدن به خداست

خلوتم را نشكن

 | 

همیشه همونی که فکر می کنی می مونه از همه زود تر میره.............   

             

وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مر گ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم.

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم

که سالها به اجبار خواهیم خفت.

 | 

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي
!..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي
!.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد
!!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت
:
"
ديوانه باران نديده !! "


لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...

 | 

عمری با غم عشقت نشستم به تو پیوستم واز خود گسستم ولیکن سرنوشتم این سه حرف بود تو را دیدم. پرستیدم . شکستم

 | 
پدرم مي گفت عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شب حالا هزار شب پشيمانم ;كه چرا يك شب عاشق نبودم

 

 آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم .

 | 
پدرم مي گفت عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شب حالا هزار شب پشيمانم ;كه چرا يك شب عاشق نبودم

 

 آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم .

 | 
پدرم مي گفت عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شب حالا هزار شب پشيمانم ;كه چرا يك شب عاشق نبودم آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
 | 
زندگي لحظه شاد زيستن است پس چرا با غم ديروز به تلخي برسد همچنان بايد برويم در مسير سفر قاصدک ها تا به فردا برسيم و بجوئيم در صبح کوله باری پر زه عشق هاي محال.

 | 

عشق يعني اشك توبه در قنوت

خواندنش با نام غفارالذنوب

عشق يعني چشمهايم در ركوع

شرمگين از نام ستارالعيوب

عشق يعني بر سجود و دل سجود

ذكر يارب يارب از عمق وجود

 | 
 | 

گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

 | 

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد

عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 | 

**********************************************************

نشد يک لحظه از يادت جدا دل...

زهی دل ، آفرين دل ، مرحبا دل !...

زدستش يکدم آسايش ندارم....

نمی دانم چه بايد کرد با دل ؟....

هزاران بار منعش کردم از عشق ..

مگر برگشت از راه خطا دل....

بچشمانت مرا دل مبتلا کرد ...

فلاکت دل ، مصيبت دل ، بلا دل......

از اين دل داد من بستان خدايا ...

ز دستش تا به کی گويم خدا دل...

درون سينه آهی هم ندارم ...

فقير وعاجز و بی دست و پا دل.......

بشد خاک و ز کويت بر نخيزد....

زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل....

ز عقل و دل دگر از من مپرسيد ..

چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل ؟....

تو.......ز دل نالی ..دل از تو ..

.. حيا کن يا تو ساکت باش يا دل

 | 
اونایی که نظر نمی دن خیلی نامردن.
 | 
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟

دیوانه صفت چشم به تو دوخته بودم

تا به خود آمدم خبردار شدم سوخته بودم

آری این بود وفایی که آموخته بودم

دراین دنیا که حتی غم نمی گرید به حال من

تو هم بگذر از این تنها ٬ خیالی نیست

 

 | 
اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود. شما که اين طور فکر نمي کنيد ؟ اما هستند کسانی که اینطور فکر می کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! کاش معشوق از عاشق طلب جان می کرد تا که هر بی سروپایی نشود عاشق کس
 | 

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

فروغ فرخ زاد

 | 

کارلوس کاستاندا : دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل .

آلبركامو : شغل تنها زماني ارزش و اعتبار دارد كه آزادانه پذيرفته شود .

كارل يونگ : تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم .

ناپلئون : صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد .

مارو اكلينز : اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد .

باسيل اس.والش : اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟

فيثاغورث : خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد .

مارك تواين : وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر كنيم .

اسمايلز : هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست .

ناپلئون هيل : كسي كه هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت كند , آنها را از خود دور مي كند .

استون : انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد , خلاقانه نيست .

آلبرت هوبارد : بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود , اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد .

اريك باتروورت : هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است .

هرشل : يكي از راههاي خوشبختي اين است كه نسبت به كوچكترين نعمت ها شكرگزار باشيم .

زيگ زيگلر : يك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .

كلمنت استون : شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد .

ناپلئون هيل : اگر باور داشته باشي كه مي تواني , حتما مي تواني .

فرانسيس بيكن : يك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را مي سازد , نه اينكه در انتظار آنها بنشيند .

استون : شجاعت داشته باش تا با حقيقت رو به رو شوي .

حضرت علي (ع) : از دوستي با نادان خودداري كن .

ضرب المثل آلماني : براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد

 | 
چقدر خوب است
اینکه گناهانمان پیدا نیستند...
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را بشوییم تا پاک شویم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز چقدر خوب است که دروغهایمان...
شکل مان را دگرگون نمی کنند
........

 | 
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است .

 | 

به دختران در کودکي شير سگ دهيد ، شايد در بزرگي وفا بياموزند – شکسپير

 | 

يک نظر بر ابـــــــــــــر کردم ، ابر باريـــــــــــــــــــــــــــــــــدن گرفت

يک نظر بر يـــــــــــــار کردم ، يار باليــــــــــــــــــــــــــــــــدن گرفت

تکيه بر ديوار کردم ، خـــــــــــــــــــــــــــــــاک بر فرقم نشست

خـــــــــــــــــــــــــــــــاک بر فرقش نشیند،آنکه یار از من گرفت ....

صد افسوس که تنها یار تنهایان ، تنها زمان تنهایی ، به ذهن تنهاییمان خطور می کند ؛
و تنها اوست که می تواند همنوای ساز تنهایی دلمان بنوازد و دل تنهامان را آرامشی بخشد .
هزاران افسوس که دیر است برای دوباره سوختن و از نو ساختن . افسوسی که پایبند تنهاییم کرده.
من از چنین راضی ام و تو از همچنین ناراضی
دل تنهایم به دست توست خود هم میدانی که چگونه قلبم تسخیر چشمان توست .


سلام ای غرابت تنهایی .

سلام ای شب معصوم .

 | 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم

سکوت دوست داشتني توبود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم

حسرت ديدار توبود زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت توبود

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود زيباترين اعترافم عشق توبود.

بي تو يک روز در اين فاصله ها خواهم مرد مثل يک بيت ته قافيه ها خواهم مرد تو که رفتي همه ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه آن ثانيه ها خواهم مرد شعله ها بي تو ز بي رنگي دريا گفتند موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد.

 | 
از سوز محبت چه خبر اهل هوس را

 این آتش عشق است نسوزد همه کس را

 | 
 | 
 | 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است


عاشق شدم ، گفتند دروغ است


گریستم ، گفتند بهانه است


خندیدم ، گفتند دیوانه است


دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 | 

نمی گم دوست دارم

نمی گم عاشقتم

می گم دیوونتم که اگه یه روز ناراحتت کردم بگی بی خیال دیوونست.

 | 

براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،‌ ديوانه هيچ نداشت و گريست،‌ گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد،‌ اما هيچکس ندانست که قيمت عشق، اشک است.

 | 
وقتي ميانه چشم هايت رقبتي نيست ديگر براي دل سپردن فرصتي نيست


بگذار تا عاشق ترين مردم بدانند بين من و دستانت هيچ نسبتي نيست

 

شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري
دو چشمش از خجالت بر من افتاد، ميان گريه هايم گفت : آری

 

 | 
بس که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد.

 | 

هنوز شقايق نشدي ،زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي كه مرا از دله خود ميراني يعني كه تو هيچ وقت عاشق نشدي

اگر ماه بودم به هركجا كه بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم
و اگر سنگ بودم به هركجا كه بودي سر رهگذره تو جا مي گرفتم
اما اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لبه بام من مي نشستي
و اگر سنگ بودي به هركجا كه بودم مرا مي شكستي

اگر بدانم که درخواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد



گل اگر خشک شود ساقه اش مي ماند
دوست اگر جدا شود خاطره اش مي ماند

 


خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند
حيف من زاده ي امروزم
خدايا جهنمت فرداست
پس چرا امروز مي سوزم

 | 
مرا کسی نساخت.خدا ساخت
نه آنچنان که "کسی می خواست"
که من کسی نداشتم
کسم خدا بود.کس بی کسان
او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.
نه از من پرسید و نه از آن "من دیگر"م .
من یک گل بی صاحب بودم
مرا از روح خود در آن دمید
و بر روی خاک و در زیر آفتاب
تنها رهایم کرد
"مرا به خود واگذاشت
 | 
 | 
 | 

اين منم رها شده بر دستان باد!
نشناخته قد راست كرده ام بر زمين
چشيده ام طعم کس بي كسي را
چشيده ام غربت بي انتها را در ميان كسانم
كشيده ام رنج تكرار را در درد بودن
جنگيده ام براي بودن در مرگ نيستي
شنيده ام نغمه هاي عاشقانه را در ميان پوچي نفرت
نشسته ام در كنار جاده ي بي كسي ام
نشسته ام در ميان حباب خيالاتم ، شايد روزي بيايي!
نشسته ام به تماشاي كاخ روياهايم بنا شده بر دستان باد
جستجو كرده ام جهان را در تمناي وجودت
زندگي را در ميان واژه هاي بي مني زمان گم كرده ام!
مي آيي آن هنگام كه بي نيازي دست ها فرياد كشد
تو ميايي و چه دير ميايي
...
تا واژه ي عشق را معنا كني..

 | 
زندگي زيباست حتي اگر کور باشي..
خوش آهنگ است حتي اگر کر باشي..
مسحور کننده است حتي اگر فلج باشي..
اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي..!

-----------------------------------

نازكتر از بلورم و نرم تر از حرير..

اگر هم قصد شكستن داري، سنگ بي انصافيست!

-------------------

ابر بارنده به دریا می گفت:
من نبارم توکجا دریایی؟!
:در دلش خنده کنان
دریا گفت ابر بارنده تو خود از مایی..!

---------------------------------------

دستم بوی گل می داد،
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند،
اما هیچ کس فکر نکرد که آخر شاید من یک گل کاشته باشم..!

زندگی به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست،
بوسیدن قول ماندن نیست،
و عشق ، هرگز ضمانت تنها نشدن نیست..

 | 

عشق يعنی کوچک کردن دنيا به اندازه يک نفر و

بزرگ کردن يک نفر به اندازه دنيا !!!

 

سه جمله ی زيبا :

1. اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی .

2. لذتی که در فراغ هست در وصال نيست ،

چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ !

3. آغاز کسی باش که پايان تو باشد .

عشق

عشق يعنی......

"تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش

يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد

زل بزنی و به جای اينکه لبريز کينه و نفرت شی

حس کنی که هنوزم دوسش داری..."

 | 
به اعتقاد گربه خوشمزه ترین میوه ی درخت گنجشک است.
 | 
اگه نظر ندی اهی بری قزوین بند کفشت باز بشه.
 | 

¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶
¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶¶

 | 
 

  دوستت دارم حتی اگر داشتن تو

              رویایی بیش نباشد و سر انجام

  تو نصیب عاشقی دیگر شوی

 

 اگرخنده زلبهایم گریزد

   اگر اشک ز چشمانم بریزد

  اگر با اشک خود دریا بسازنم

  اگرباخنده  خود رویابسازم

  اگر دردت شود با من هم اغوش

  اگر یارت شود از دل فراموش

  بدان تا دم مرگ دوستت دارم

 | 

فاصله را تو يادم دادي
وقتي با لبخند
دور شدي از من


عکاس بهتر از ما فاصله را مي فهميد
تو در عکس نيستي
فاصله يعني تو...


0000000                       0000000
00000000000000            0000000000000
000000000000000000    000000000000000000
000000000000000000000000000000_______00000
0000000000000000000000000000000_________0000
0000000000000000000000000000000000________0000
0000000000000000000000000000000000000_____0000
0000000000000000000000000000000000000000___00000
00000000000000000000000000000000000000000_000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
00

 | 
 | 

هی می گم گربه رو دم حجله بکش بگو نه!!! اینم عاقبتش.

 | 

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد، خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت... ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ، دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد.. ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت : سلام.

 

Zahra Amir Ebrahimi زهرا امير ابراهيمي زهره اميرابراهيمي نرگس دختر شوكت - امیر ابراهیمی

نامه زهرا امير ابراهيمي

پاييز امسال ، پاييزي تر از هر سال ، ابري و باراني.
گاهي آفتاب فقط براي يادآوري وجود فصل هاي ديگر از لا به لاي ابرها مي تابد. سكوتم دليل اعتقاد به شما نبود ، خود را باور داشتم. قصد من يادآوري هيچ فصلي نيست.
نور كافي نيست ؛ اما هنوز مي توان تجربه تلخي را با كساني كه آسمان دلشان ابري تر از آسمان خاكستري شهر ماست تقسيم كرد.
شايد اين شرح يك تجربه است.
شايد اين يك شكايت است براي زهره شوكت و يا من مسوولي هستم با نام زهرا اميرابراهيمي براي دفاع از آن چه كه حتي به من مربوط نيست ؛ و شايد اين تلاشي بيهوده است براي حفظ حرمت يك انسان ، هنر و يا جامعه هنرمندان و شايد اين همه ، دلشوره ايست براي يك جامعه.
آن چه با عنوان هاي مختلف مثلاً فيلم غير اخلاقي زهره شوكت از نيمه ماه مبارك رمضان جزو تنقلات روي كرسي برخي محافل همكاران ، منازل دوستان ، شهروندان و شهرستانها شده است ، چيزي نيست جز تاييدي بر تلاش بيهوده فردي ما در عرصه هنر و برداشتن گام هاي بي ثمر در جهت رشد.
همه ما مي دانيم كه عدالت بدون قدرت هيچ است و قدرت بدون عدالت ، خشونت.
آري ؛ اين قدرت ، قدرت جمعي ِ برخي از همكاران و همنوعان عزيزي است كه به بي عدالتي و خشونت تبديل شد.
خشونتي كه حتي مي توانيم با دست خودمان زهره شوكت را به خودكشي واداريم و يا اعدام و شايد هم بدتر...
پس براي دلداري دوستان ، آشنايان ِ خارج و داخل كشور و يا بهتر است بگويم براي آگاهيتان : هموطنان ، همكاران ، روزنامه عزيز ؛ زهرا اميرابراهيمي ( هنرپيشه مذكور به قول شما ) كه گويا تشابهي ظاهري دارد با شخص ديگري در فيلم غير اخلاقي كه در ماه مبارك رمضان دست به دست از نظرتان مي گذشت ( و تا كنون نيز هم ) ، در صحت و سلامت كامل به سر مي برد و خوشبختانه دليلي كافي براي خودكشي پيدا نكرده است و من زنده هستم ... هنوز.
كساني كه با اين بي پروايي از بي حرمت كردن ديگران لذت مي برند ، در درجه اول انسانيت خودشان را با دست خود ، زودتر كشته اند.
نجابت برخي هموطنان را كه چه عرض كنم ... اما هميشه خدا را سپاس. ماه پشت ابر نمي ماند.
بالاخره در اين روزهاي ابري ، قانون براي تكذيب اين شايعه و فاجعه از لاي ابرها تابيد.
جاي آن است كه تشكر و قدرداني كافي از توجه و پيگيري مستمر مسوولين قانون براي حفاظت از محارم و حيثيت و تكذيب اين شايعه بنمايم.
انسانها ، متمدنين ، روشنفكران ، اشرفين مخلوقات و اي ديگران ؛ من اولين و آخرين نفري نخواهم بود كه شايعات و اكاذيبي اين چنين به او نسبت داده مي شود.
بار سنگين بي حرمتي و تهمت را بر دوش ، با دليل بي گناهي تحمل كرديم. از ما كه گذشت ، اما سوال اين است ؛ اگر هتك حرمت هايي نه براي آدمي كه مي شناسيد ، نه براي مثلاً زهره شوكت ، كه براي شخصي عادي اتفاق بيافتد چه بايد بكنيم؟

- بني آدم اعضاي يك پيكرند
بعضي وقتها بد نيست كه خودمان را جاي ديگري بگذاريم ( اين درس تمام اديان است ) دقيقاً جاي ديگري و نه فقط به رسم دلسوزي. من به خاطر شما ، خودم را جاي پدري مي گذارم كه هر روز چشمهاي غمگين دخترش را براي دلداري مي بوسد و شايد نمي فهميم كه در خلوتش و خودم را جاي مادري مي گذارم كه با شنيدن خودكشي جگرگوشه اش ممكن است همان لحظه قلبش را ببازد و خودم را جاي رفيقي مي گذارم كه شرمش را با غيرت مي خورد تا از حقي دفاع كند ...
گه گاهي خودم را جاي نارفيقان نيز مي گذارم ، شايد كه درس غيرت بگيرند و من خودم را جاي تمام وجود خودم نيز مي گذارم تا براي اثبات سلامتم ، جواب اين بي حرمتي ها را بر آيينه دلم ثيقل دهم.
و نهايتاً جايم را به شما مي دهم فقط براي يك لحظه ....
از ما كه گذشت ....
ايستاديم ،

بي پروا ، مي روم و مي تازم در مرز بي خوابي و رويا ،
در محمل ريا ، چنان مي روم كه گويي نه پسي دارم و نه پيش و ، چه شگفت !
اين ريا ديگران با من همواره همراه و هم پايند

باور كرده اندكه حقيقت بيش از اين رياي من نيست
چگونه برهانم آنان را زين خيال اين تَوَهُم
تنها فغان من است
دلشان مي شكند! اگر بگويي
ببنديد چشمان بي شرمتان را! حوصله شان سر مي رود!
اگر بگويم باز نكنيد زبانتان را حتي براي دلسوزي من
كه آن من ، خود هيچ است و اين هيچ ، پر شده است از من

و در نهايت اين من ِ من است كه مي نماياند خود را
براي هيچ و اين من ،
تنها زهرا هزاران تكه شده است براي شما
● زهرا امير ابراهيمي

 | 
enam ye zoj khoshbakht
 | 
baba kesh avord ye vaght pare nashe
 | 
beben zan che balaye sar adam meyare!!
 | 

زندگی هم میتواند هم خانه عشق شود و هم میتواند هم خانه مرگ !
اگر هم خانه عشق شود سرانجامش جنون ، دیوانگی و شاید هم خود کشی باشد
اگر هم خانه مرگ شود سرانجامش حیات ، جاودانگی و تسخیره دنیاست

 | 
يکی را دوست ميدارم ولی افسوس هرگز نميداند/

/نگاهش ميکنم شايد بخواند از  نگاه من که او را دوست ميدارم/

/ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند/

/به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم/

/ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آويخت تا او را بخنداند/

/صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت/

/بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم/

 | 
 | 
یار دل آزار 1

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

الطفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من این هم بی باک نمی باید بود

وحشی بافقی

غزل راه بی پایان

تماشا

از صلح می گویند یا از جنگ می خوانند؟!

دیوانه ها آواز بی آهنگ می خوانند

گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند

مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند

کنج قفس می میرم و این خلق بازرگان

مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند

روز همین مردم که سنگم می زنند از رشک

نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند

این ماهی افتاده درتنگ تماشا را

پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟!

فاضل نظری

 | 

 

هی فلانی!

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی

که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...

زخم خوردن

آن هم از دست عزیزی

که برایت هیچکس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد...

مهدی اخوان ثالث(ماث)

 

 

شکوه روشنایی

افق تاریک،

دنیا تنگ،

نومیدی توان فرساست.

می دانم!

ولیکن، ره سپردن در سیاهی،

رو به سوی روشنی،

زیباست.

می دانی؟!

فریدون مشیری

 | 
 | 

کتاب ها دروغ نوشته اند

وقتی لب هایت برای یک چکه عشق چاک خورده اند

مسیح هم اگر باشی

وسوسه عاشق شدن رهایت نخواهد کرد!

 

 

                               

سفر

بی پناه، در پی یک سرپناه

می روم سوی آن کوه بلند

پا به پا با راه بی نام و نشان

پیچ قبلی پشت سر

پیچ بعدی پیش رو

پشت آنها ناکجا

پاها خسته، پر درد

درد پاها در گلو

می شود اشک به چشم

می چکد بر پاها

تا مگر خاموش گردد درد دل

اشک من بی پایان

درد دل بی درمان

درمانش نوک یک کوه بلند

راه آن سخت تر از راه سهند

می روم بالا سنگ به سنگ

دستم از خون می شود رنگ به رنگ

گاه می افتم باز اما

مقصدم آن بالا

می روم تا آنجا

پشت یک سنگ سیاه

زیر آن ابر سفید

روییده گلی

گلی از شاخه یاس

می درخشد چون الماس

می روم من سویش

می نوازم رویش

مست از بویش

باز اما، درد من مانده به جا

می نویسم روی آن سنگ سیاه

عشق را درمان نیست

عشق را پایان نیست

 

 

تا فردا

بیشتر از ثانیه ای فرصت نیست،

همه جا را گشتم

تو نبودی انگار

خسته ام، خسته از این همه گشتن

و سر آخر، تکرار

فرصتی باقی نیست

چشم را باید بست

و از این ثانیه آسوده نشست

- دیگر از ماندن بی تو سیرم -

چشم را می بندم

به تو می اندیشم

و سپس می میرم .

 | 

آخرین عناوین وبلاگ (15 مطلب آخر)

 | 

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
چیست ؟ RSS

Powered by BLOGFA.COM

منبع کدهای موزیک وبلاگ

-----------------------------------------------